نبض فانوس ها هنوز می زند
وبلاگ ادبی... کجای جهان رفته ای / که هر چه با خواب هایم می گردم / پیدایت نمیکنم ؟
ازلای زمزمه حروف الفبا صدای
آشنایی را می شنوم که با آواز پرنده ها هم نواست وقتی ازلحظه های زندگی خسته
می شوم خودم را به آغوش کسانی می سپارم که شعرزندگی را درگوشم زمزمه کرده اند .
این کیست که اولین حروف را بر ورق روزها نوشت و دستم را ارام آرام بر روی خطوط
کتاب لغزاند تا عاشقانه و زیبا زندگی کردن را بیاموزم من به معلمانی فکر می کنم که
از پشت نیمکت رایحه صدایشان تمام وجودم را در برگرفته است ومراازلحظه های مبهم ندانستن به سرزمین آگاهی ومعرفت برده است. آه چه روزهایی که با صبروحوصله حرفهایم
را می شنیدید و از دریای علم ودانش سیرابم می کردید و چون شمعی درشبهای تاریک من
می تابیدید روزی که دستهای توغربت دستهای من را به خود می خواند،می خواهم خودم رابه دستان توبسپارم وچون کبوتری در آشیانه دست هایت آرام بگیرم / می پرستمت وبه
سمت تومی آیم آن گونه که آفتاب گردان خورشید را ... هنوز هم درلحظه های تنهایی
وخلوت وقتی کتابی را باز می کنم به یاد حرفهایتان می افتم وقتی به من می آموختید
که بهترین دوست انسان کتاب است... آیا نباید اعتراف کرد که بالا از کتاب ومعلم
(معلم زندگی پدر ومادر بهترین دوست ومعلم انسان است .) معلمی که همیشه حرکت به سوی بهترین ها را
نشانمان داده است . کدام جمله می تواند بیانگر مقام بلندت باشد ؟ کدام شعرمی تواند
تو را بسراید/ کدام واژه می تواند نامت را برزبان جاری کند . زبانم ازوصفت قاصر
است . آن روزها که دنبال پروانه ها می دویدم وبرگ های لاله عباسی را لای کتابم می
گذاشتم وقتی که حروف الفبارا در دفترم می نوشتم و جدول ضرب عشق رابلند بلند درگوش
پرنده ها می خواندم تنها یک چیزبود که روزهایم را به جلو می برد وعطش آموختن
راهرلحظه بیشتردرمن شعله ور می کرد وآن شاخه ی درخت معرفتت بود که از آن میوه محبت
می چیدم / آری حتی اگرتمام روزهای سال را به یاد تو نامگذاری کنند باز هم کم است .
آری اگر خداوند بهشت را زیر پای مادران می گذارد من آسمان را زیر پای شما می گذارم
چرا که پرواز کردن در آسمان نور و دانش را شما به من آموختید / به یادت تمام
مشقهای کتاب کلاس اول را رو نویسی می کنم و ستاره های توی دفترم را می شمارم ستاره
هایی که دستان تو در آسمان دفترم گذاشته است تا شبهایم را روشن کند و اینک از اب
های جاری ازچشمه ها از کوه هایی که در نقشه جغرافیا نشانم دادی و از بیابان
سرگشتگی به گلستان شناخت رسیدم / در حالی که دستان مهربان شما را بر شانه دارم . نکته مهم : لطفا معلمین
مدارس ابتدایی . راهنمایی .دبیرستان من و ...بابت متن بالا خیلی خوشحال نباشند دل
خوشی ازشون ندارم که بخوام وصف محبت کنم .
این متن فقط و فقط برای پدر و مادرعزیزم و همسرم که بهترین معلم من در زندگیم
هستند تقدیم شده است. ТАКДИМ
БА МУХАММАДИ АЗИЗАМ(ФАРИДДУН)БА ХОТИРИ БУРДБОРИХОЯШ ВА ФАРИШТА ТАРИН МАРДИ
ТОЧИК КИ ДИРИСТ ДИЛТАНГИХОЯМРО БО У ТАКСИМ МЕКУНАМ… МАРО
БО МИСРАИ АЗ ШЕРХОИ ХУД ТАКОН ДОДИ ЧИ
ЗЕБО МЕХРАБОН ЭХСОСИ ПОКАТРО НИШОН ДОДИ ГАЗАЛХОИ
МАН АЗ ЧАШМОНТ МАСТАТ ВОМ МЕГИРАНД ТУ
ОБИХОИ ЛОЛАМРО РАСИДИЮ ЗАБОН ДОДИ ДИЛАМ
ГУМ МЕШАВАД ДАР БУХТИ ЧАШМОНИ ТУ ХАК ДОРАД ТУ
УРО ДАР ЧУНИН ФАСЛИ ГАРИБИ ОШЁН ДОДИ РАХОЯТ
МЕКУНАМ ДАР ОБИЕ БОГИ ГАЗАЛХОЯМ БИБИНИ
ТО ЧИ АНДОЗА БА ШЕРИ МАН ТАВОН ДОДИ БА
ЧУЗ ЛАБХАНДХОИ СОДААТ ЧИЗИ НАМЕХОХАМ ТУ
МАФХУМИ МУХАББАТРО БА ЛАБХАНДИ НИШО ДОДИ ХАМЕША
ПУРСИШАМ АЗ ЭШК БИ ПОСУХ РАХО МЕШУД ЧАВОБАМРО
ТУ БО ОН ЧАШМХОИ МЕХРАБОН ДОДИ ВА
ДАР ИН ФАСЛИ ЯХБАНДОН НАМЕБУДИ ЧИ МЕКАРДА ТУ
БУДИ ИН ТАНИ ЯХКАРДААМРО БОЗ ЧОН ДОДИ МАН
АЗ ХОТИР НАХОХАМ БУРД ВАХТИРО КИ ТУ АЗ ДУР БАРОЯМ
ДАСТХОИ МЕХРАБОНАТРО ТАКОН ДОДИ . УМЕДВОРАМ
БА САЛОМАТИ АЗ САФАРЕ МОЛОЗИ БА ТОЧИКИСТОН
БАР ГАРДИ ЧОРИ БОШИ ВА САБЗ . МАРЯМИ
ЗАМОНДОН(СИМБО). 19 \03\2012 ТОЧИКИСТОН
_ ШАХРИ ДУШАНБЕ . ЧУЗ
ДАР ПАНОХИ ЧАШМИ ТУ МАВО НАМЕКУНАМ ХАРГИЗ
БА РУИ ГАЙРИ ТУ ДАР ВО НАМЕКУНАМ АЗ
ТУ ДАР ИН ХАЗОРАИ СЕВУМ,ПАНОХИ МАН ! ЧУЗ
ЯК НИГОХИ СОДДА ТАМАНО НАМЕКУНАМ ДАР
ПЕЧУТОБИ ЗУЛФИ ТУ ГУМ МЕШАВАД ДИЛАМ ДАР
ПЕШГОХИ ЧАШМИ ТУ ХОШО НАМЕКУНАМ ЗИБОТАР
АЗ ХАМЕША БА ЧАШМАМА НИШАСТАИ ЗИБОТАР
АЗ НИГОХИ ТУ ПАЙДО НАМЕКУНАМ МАЪСУМИ
ЧАШМОИ АХУРОИИ ТУРО ЧУЗ
БО НИГОХИ ЭШК ТАМОШО НАМЕКУНАМ РОЗИ
ШАБИИ ГУРБАТИ МАН ДАР НИГОХИ ТУСТ ОНРО
БАРОИ ХИЧКАС ИФШО НАМЕКУНАМ ШАБ
БО ХАРОМИ ПИЛКИ ТУ БЕДОР МИШАВАМ ФИКРИ
БАРОИ РУЗИ МАБОДО НАМЕКУНАМ БУГЗОР
ТО ХУЛОСА БИГУЯМ ,МАЧОЛ НИСТ ЧУН ЧАШМХОИ
МАСТИ ТУ ПАЙДО НАМЕКУНАМ. ИН
ШЕРО БА ЧАШМИ ТУ ТАКДИМ МЕКУНАМ.ИН ДЕЛСУРУДАРО КИ ХУДАТ ОФАРИДАИ БЕ МУХАММАДИ
АЗИЗАМ . МАРЯМИ
ЗАМОНДОН(СИМБО). 19 \03\2012 ТОЧИКИСТОН
_ ШАХРИ ДУШАНБЕ .
تقدیم به بهترین استادم آقا محمد ( فریدون ) که هیچگاه نمیگذارد آسمان آبیم را در تاجیکستان غبار بپوشاند . با سپاس از زحمات ایشان . Такдим
ба Мухаммади (Фариддун)азизам ки хичгох намегузорад осмони обие зиндагиамро дар
Точикистон губор бипушонад. Чизи
бигу Мухаммад пари парвози ман бош Шер
аз худам ,тор аз худам ,овози манн бош Ин
рузу шабхои ки дар гири шумоям Ингор
мисли як сафина дар фазоям Мисли
сафина дар фазои обие ту Гаки
газар дар халвати махтобии ту Инрузу
шабхои кашанг ва ёдгори Дар
осмонхо мекунам Марям нигори Марям
нигори ,яъне аз ту менависам Аз
илтихоби як кабуттар менависам Мухаммад
,фарохам кун ,фарохам кун фарохам Бар
захмхои хастаи гитор мархам . МАРЯМИ
ЗАМОНДОН(СИМБО). 19 \03\2012 ТОЧИКИСТОН
_ ШАХРИ ДУШАНБЕ .
نعمت بینایی شنوایی صحبت کردن راه رفتن دوست داشتن دوست داشته شدن داشتن قلبی نیرومند مغزی کامل وپیچیده و . . . حالا از نیروی انتخابت
عاقلانه استفاده کن من به تو قدرت فکر کردن
دادم . من به تو قدرت عشق ورزیدن دادم . من به تو قدرت اراده دادم . من به تو قدرت خندیدن دادم
. من به تو قدرت آفریدن دادم . من به تو قدرت برنامه ریزی دادم . من به تو قدرت سخن گفتن
دادم . من به تو قدرت عبادت ونیایش دادم . به جای تنفر ، عشق را
انتخاب کن به جای گریه ، خنده را
انتخاب کن به جای ویرانی ، خلاقیت را
انتخاب کن به جای عقب نشینی ،
استقامت را انتخاب کن به جای غیبت ، تمجید را
انتخاب کن به جای بیماری ، سلامتی را
انتخاب کن به جای مرگ ، زندگی را
انتخاب کن دیگر هرگز خود را حقیر
مپندار . از امروزت ، همین امروزلذت ببر و از فردایت ، فردا ... هرکاری را با عشق انجام
بده . عشق به خویشتن عشق به دیگران وعشق به من اشکهایت را پاک کن دستم را بگیر و بلند شو بگذار کفنی را که پوشیده
ای ، از تنت بیرون بیاورم . بگذار اشکهایت را پاک کنم تو بزرگترین معجزه من در
جهان هستی .
من نگران صدای ناله موش صحرایی هستم که در تله
گرفتار شده است ، نگران افتادنگنجشک از لانهاش . من نگران آن کودک بی پناه هستم که در حوض افتاده و یک پسربچه که خونش
روی سینه اش ، جاری شده است . بدان که تو را نیز می شنوم . پس خاموش باش و
آرام . من برای دردهایت ، تسکینی دارم . زیرا دلیلش را
می دانم ... و هم چنین درمانش را . تو برای تمام رویاهای دوران کودکی ات که محو شده
اند ، اشک می ریزی . تو برای تمام تلاشی که برای خودشناسی خود انجام
دادی ، اما با شکست تباه شد ، اشک می ریزی . تو برای شخصیتت که با توهین پایمال شده است ،
اشک می ریزی . تو برای استعدادت که مورد استفاده بیجا قرار
گرفته ، اشک می ریزی . تو با خشم به خودت می نگری و با وحشت از تماشای
تصویرت بر روی آبها ، حذر می کنی . آن کیست که انسانیت تو را به استهزاء گرفته و تو
را با چشمانی خون گرفته ، نگاه می کند . ظرافت رفتارت کجاست ؟ زیبایی پیکرت کجاست ؟ سرعت در حرکاتت کجاست ؟ فکر آرامت کجاست ؟ زبان درخشانت کجاست ؟ چه کسی اینها را از تو دزدید ؟ آیا تو هم سارق
را می شناسی ؟ همان طور که من می شناسم . یادت می آید روزی را که می گفتی باید تمام گنج
های طلای قارون مال تو باشد . یادت می آید روزی را که همه جا می نوشتی باید از نظر
نبوغ « اول » باشی . حالا به یاد بیاور که چه کسی آن بذر امید و آرزو
را در وجودت کُشت . گذشت سالها ، آرامش را از تو گرفته و اندیشه تو
را از ترس ونگرانی پُر کرده است . دیگر اشک نریز ... من با توهستم ... و این لحظه ، نقطه عطفی در زندگی توست . آنچه را
که تا اکنون بر تو گذشته ، فراموش کن. گذشته مُرده است . بگذار آنچه که مرده است در گورستان دفن شود . امروز ، روز تولد توست . امروز تاریخ جدید ولادت
توست. و مثل تئاتر، زندگی گذشته تو ، فقط پرده ای زودگذر بوده است . این بار که
پرده نمایش بالا می رود جهان تو را تماشا می کند و در انتظار کف زدن برای توست . " این بار تو شکست نمی خوری " شمع هایت را روشن کن . کیکت را با دیگران قسمت
کن . تو دوباره متولد شدی . مثل پروانه ای که سر از پیله بیرون می آورد،
پرواز خواهی کرد ... به بلندی آسمان پرواز کن . هر چقدر بالا که آرزو داری . اینبار دست مرا همراهت و بالای سرت احساس کن .
به من اعتماد کن . بگذار رازی را که هنگام تولدت در گوش تو گفتم و
تو آن را فراموش کردی ، دوباره برایت بگویم : " تو " بزرگترین معجزه من هستی " تو " بزرگترین معجزه من در جهان هستی
این اولین کلماتی بود که تو در این جهان شنیدی .
سپس تو گریستی ، همه می گریند ، تو آنروز مرا باور نکردی ... و هنوز هم مرا باور نکردی . خودت قضاوت کن ... تو چطور می توانی معجزه من
باشی ، وقتی که در میان این وظایف خود را شکست خورده می دانی ؟ تو چطور می توانی یک معجزه باشی ، وقتی در
برخورد با مسئولیت های جزئی زندگی ، اعتماد به نفست را از دست می دهی ؟ تو چطور می توانی یک معجزه باشی ، هنگامی که
توانایی به دست آوردن لقمه نانی برای فردا را در خود نمی یابی ؟ دیگر کافی است ... من هنوز عاشق تو هستم و با این کلام ، به تو اعلام کرده ام که با تو
هستم تا بدانی که خدایت ، برای بار دوم ، باز هم دست
یاری ، به تو داده تا بیماری ات را شفا بخشی . من دستم را به تو می دهم . این دومین بار است .
تو تکه ای از من هستی گذشته ات را دفن کن . تو در گذشته ، بجای آرامش ، فکر نا امیدی را
انتخاب کردی . تو شمعی را که روشنگر راه تو بود خاموش کردی . و آنگاه تو لغزیدی گُم شدی و ترسیدی ودرتاریکی دست و پا زدی تا ... زمانی که در جهنمی که خودت آن را ساخته
بودی ، افتادی بعد تو گریستی ، به سینه ات کوبیدی و به شانست
ناسزا گفتی تو از نتیجه افکار و کردار خود ، امتناع ورزیدی
و به دنبال بهانه گشتی تا گناه شکست خودت را به گردن من بیاندازی . و تو مرا سرزنش کردی ! واشکال در کارها و شکست خود را به گردن من انداختی
و گفتی این خواست ، خواست خداست ! و تو در اشتباه بودی . کمی خودت را مرور کن . من کامیابی تو را می
خواستم . حالا نعمت هایت را بشمار : ... ادامه دارد .... تو می گویی سرمه بکش ،
حامله شو مثل همه زنان دیگر معمولی باش ... نمی شود من صورت تو را در مردمک چشم
همه زنان کشیدم همه چشمشان گرد شد ... می بینی
نمی شود تو معمولی باش ... از دفترم برو! از ملافه
های رختخوابم ، فنجان چای ام ، از دکمه لباسم و از کف صابون روی صورتم برو من نمی توانم معمولی باشم
یادت که می اید قول داده بودم هنگام شنیدن نام تو با وقار باشم حالا دیگر خواهش می
کنم از قول من بگذر هر وقت نام تو را
شنیده ام مثل پیامبران صبور بوده ام تا فریاد نزنم . نمی توانم تو را با خاطرات
دور پیوند بزنم اصلا مهم نیست تفالم به قران یا حافظ چه می گویند یا خطوط فنجان
قهوه ، چشم های تو به تنهایی کافیست و مسئول شادی جهان . دوستت دارم می خواهم تو را
به همین روزها پیوند بزنم به حال و هوای خودم ، می خواهم شکل همین کلمات شوی شبیه
دهانم ، حرف که بزنم تو را شناور در صدایم پیدا کنند ، شکل دست هایم به میز که
تکیه کنم مردم تو را میان دست هایم در خواب ببینند . می خواهم با تو همسفر شوم
که به من خانه شرعی ، و مرگ شرعی بدهی که اگر غیر این باشد گنجشک ها جوجه
هایشان و آلبوم ترانه های کلاسیک شان را ، که سخت مراقبشان بودند ، بر میدارند و
کوچ می کنند تو هم نمی توانی هیچ کمکی به من بکنی تا عادت های کوچکم به تو را از
دست بدهم ، بوی تنت را که از پارچه های پرده ای ، طبقه های کتابخانه و یا بلور
گلدان ها احساس می کنم و مست می شوم یا کمکم کنی که شکل نوشته هایم قبل از اینکه
شبیه تو شوند را بیاد بیاورم ... اما واقعا نمی دانم چرا از
میان همه مردان تو فقط هندسه زندگی ام را بهم می ریزی ، نمی دانم چرا فقط تو را
دوست دارم و تو را می خواهم نمی دانم ؟ تمام مردان را درون من می
کشی و من اعتراض نمی کنم تو که نباشی باران بر تنهایی ام میبارد و هوا سرد می شود
... الان این تویی که روی این
برگه سفید دراز کشیده ای روی کتاب هایم خوابیده ای یادداشت ها را مرتب می کنی ... می شود یک روز همه مرا با
تو عوضی بگیرند وقتی به تو زنگ می زنند من جواب بدهم وقتی دوستانم مرا به یک وعده
چای عصر پاییز دعوت می کند تو به جای من بروی می شود ؟ این اشتیاق استثنایی این
احساس استثنایی پیش از تو همه چی هیچ بود بعد از تو هم همه چی هیچ است ... عشق یعنی همه چی را با تو
قسمت کردن ، تنفس هوایی که تو تنفس می کنی ، و خواندن کتاب هایی که تو می خوانی و
نوشیدن چایی که تو این غروب های سرد می نوشی ، شنیدن آهنگی که تو دوست داری ، نمی
توانم ... از سرگرمی های تو هرگز جدا شوم هر چه هم ساده با شند و هر چه هم کودکانه
... من نمی گذارم کسی تو را عا
دلانه تقسیم کند باران که ایستاد تو را
بوضوح دیدم با موهای خیس عریان با رنگین کمانی بر گردنت . نگذار این زمستان عریان
بمیرم بی شالی بر گردن ، بی یادگاری بر
دست ، نگذار همه زمستان فقط دانه های برف در باد پریشان باشند و بوی تو که هرگز
خیال گذشتن از روزنه حافظه ام را ندارد و من که مرگ را ذره ذره در پیاله های کدر و
سرد و یخ زده بنوشم و هر کس عبور کند بگوید این زن آواره زلیخاست این است عقوبت
عشق ... نگذار همه این عصرهای بارانی سرد و تاریک سهم من از تو فقط بازی با شماره
ات باشد این تنها چشمان توست که باران را زیبا و دل انگیز می کند زمان برای من به
اندازه توست وقتی سر قرارمان می آیی نه به اندازه بهت و جنون من ، چند هزار سال
پیش از چشمانت و چند قرن بعد از چشمانت ، چشمان تو مبدا تاریخ است که سرشار از
سوالهای شاعرانه است . سرد است باد می آید بیا در
کنج دامنم ، وقتی نیستی تمام تنم درد می کند من به تو دل بسته ام و چون کودکی که
از مدرسه می گریزد و گنجشک ها و شعرهایش را در جیب شلوارش پنهان می کند ... می خواهم دوستت داشته باشم
تا همه دنیا پاک بماند ... بدون تو زنانگی و زیبایی من شایعه ای بیش نیست ...
یک پسر کوچک از مادرش پرسید: چرا گریه می کنی ؟ مادرش به او گفت : زیرا من یک زن هستم .پسر بچه گفت: من نمی
فهمم پسر کوچک بزرگ شد و به یک مرد تبدیل گشت ولی هنوز نمی دانست
چرا زن ها بی دلیل گریه می کنند.
مادرش او را در آغوش گرفت و گفت : تو هیچگاه نخواهی فهمید.
بعدها پسر کوچک از پدرش پرسید : چرا مادر بی دلیل گریه می کند؟
پدرش تنها توانست به او بگوید : تمام زن ها برای هیچ چیز گریه می کنند.
بالاخره سوالش را برای خداوند مطرح کرد و مطمئن بود که خدا جواب را می داند .او از
خدا پرسید : خدایا چرا زن ها به آسانی گریه می کنند؟
خدا گفت زمانی که زن را خلق کردم می خواستم که او موجود به خصوصی باشد بنابراین
شانه های او راآن قدر قوی آفریدم تا بار همه دنیا را به دوش بکشد. و همچنین شانه
هایش آن قدر نرم باشد که به بقیه آرامش بدهد. من به او یک نیروی دورنی قوی دادم تا
توانایی تحمل زایمان بچه هایش راداشته باشد ووقتی آن ها بزرگ شدند توانایی تحمل بی
اعتنایی آن ها را نیز داشته باشد. به او توانایی دادم که در جایی که همه از جلو
رفتن ناامید شده اند او تسلیم نشود و مچنان پیش برود . به او توانایی نگهداری از
خانواده اش را دادم حتی زمانی که مریض یا پیر شده است بدون این که شکایتی بکند. به
او عشقی داده ام که در هر شرایطی بچه هایش را عاشقانه دوست داشته باشد حتی اگر آن
ها به او آسیبی برسانند. به او توانایی دادم که شوهرش را دوست داشته باشد و از
تقصیرات او بگذرد و همیشه تلاش کند تا جایی در قلب شوهرش داشته باشد.به او این
شعور را دادم که درک کند یک شوهر خوب هرگز به همسرش آسیب نمی رساند اما گاهی اوقات
توانایی همسر ش را آزمایش می کند وبه او این توانایی را دادم که تمامی این مشکلات
را حل کرده و با وفاداری کامل در کنار شوهرش با قی بماند و در آخر به او اشک هایی
دادم که بریزد .این اشک ها فقط مال اوست و تنها برای استفاده اوست در هر زمانی که
به آن ها نیاز داشته باشد. او به هیچ دلیلی نیاز ندارد تا توضیح دهد چرا اشک می
ریزد.
