تبليغاتX
نبض فانوس ها هنوز می زند
وبلاگ ادبی

 

اگر شبي فانوس ِ نفسهاي من خاموش شد ،

اگر به حجله آشنايي در حوالي ِ خيابان خاطره برخوردي

و عده اي به تو گفتند ، کبوترت در حسرت پر کشيدن پرپر زد !

تو حرفشان را باور نکن !

تمام اين سالها کنار ِ من بودي!

کنار دلتنگي ِ دفاترم

در گلدان چيني ِ اتاقم

در دلم تو با من نبودي و من با تو بودم

مگر نه که با هم بودن ،همين علاقه ساده سرودن فاصله است ؟

من هم هر شب ،شعرهاي نو سروده باران و بوسه رابراي تو خواندم

هر شب، شب بخيري به تو گفتم و جواب ِ تو را ،از آنسوي سکوت ِ خوابهايم شنيدم !

تازه همين عکس ِ طاقچه نشين ِ تو ،همصحبت ِ تمام ِ دقايق تنهايي ِ من بود!

فرقي نداشت که فاصله دستهامان چند فانوس ِ ستاره باشد،

پس دلواپس ِ‌انزواي اين روزهاي من نشو،اگر به حجله اي خيس در حوالي ِ خيابان خاطره برخوردي

شب ها که در خيابان خلوت خواب

پا به پاي غرور و قافيه مي روي

مرگ با لباس چين دار بلندش پاي پنجره ي اتاقم مي آيد سوت مي زند و منتظر مي ماند

قوطي قرص هاي اين قلب بي قرار که سبک تر شد

مرگ هم بر مي گردد

مي رود سراغ سرايدار پير همسايه

نه ! عزيز دلم

تازگي بوف کور هدايت را نخوانده ام

اينها که نوشتم حقيقت محض است

باور نمي کني ، يک شب به کوچه ي دلتنگ ما بکوچ

کنار همان درخت که پر از خاطرات خط خورده است

بايست و تماشا کن تا ببيني چگونه به دامن دريا و گريه مي روم

بس کن !

صفحه صفحه براي که گريه مي کني ؟

کتاب کبود گريه ها را آهسته ببند گوش کن! درمانده ي درد آلود

از پس پرده هاي پنجره

صداي سوت مي آيد 

 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 4:17 توسط :: مریم زماندان(سیمبا-) ::

 

1

 در پناه فرش های

لب دوخته

حشره ای هنوز

برای سکوت گیج خورده ام

آوازش را

تکرار می کند.

 

2

 روی ریل های نگاهت

ایستاده ام

برای چیدن خارها

که پشت پلک هایم

روئیده اند.

 

  3

این بار که ابرها

باران زا شوند

و سوسوی فانوس ها پیدا

در قلعه نگاهت

تا ابد خواهم ماند.

 

 4

در پس هر اشک

زنی می گرید

رو به آسمان.

 

 5

یک قبیله اندوه

رنگ می بازد.

وقتی تبسم

شرمنده ی لب های تو می شود.

 

 6

روی ریل های نگاهت

ایستاده ام

برای چیدن خارها

که پشت پلک هایم

روئیده اند.

 

7

بر چهره ام

رد پای گنک کیست؟!

عکسش را

چاه!

امشب

به ضیافت کدامین قاب

خواهی برد؟!

 

 




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 10:0 توسط :: مریم زماندان(سیمبا-) ::

 

وقتی بزرگ میشی ، دیگه خجالت می کشی به گربه ها سلام کنی و برای پرنده هایی که آوازهای نقره ای می خونند دست تکون بدی.. .


وقتی بزرگ میشی ، خجالت می کشی دلت برای جوجه قمری هایی که مادرشون برنگشته شور بزنه. فکر می کنی آبروت میره اگه یه روز مردم - همونهایی که خیلی بزرگ شده اند - دلشوره های قلبت رو ببینند و به تو بخندند...

 وقتی بزرگ میشی ، دیگه خجالت می کشی پروانه های مرده ات رو خاک کنی براشون مراسم روضه خونی بگیری و برای پرپر شدن گلت گریه کنی. ..

 وقتی بزرگ میشی، خجالت می کشی به دیگران بگی که صدای قلب انار کوچولو رو میشنوی و عروسی سیب قرمز و زرد رو دیدی و تازه کلی براشون رقصیده ای. ..!

وقتی بزرگ میشی ، دیگه نمی ترسی که نکنه فردا صبح خورشید نیاد ، حتی دلت نمی خواد پشت کوهها سرک بکشی و خونه خورشید رو از نزدیک ببینی ...

دیگه دعا نمی کنی برای آسمون که دلش گرفته، حتی آرزو نمی کنی کاش قدت می رسید و اشکای آسمون رو پاک می کردی. ..

وقتی بزرگ میشی ، قدت کوتاه میشه ، آسمون بالا می ره و تو دیگه دستت به ابرها نمی رسه و برات مهم نیست که توی کوچه پس کوچه های پشت ابرها ستاره ها چی بازی می کنند .اونا اونقدر دورند که تو حتی لبخندشونم نمی بینی و ماه - همبازی قدیم تو - اونقدر کمرنگ میشه که اگه تموم شب رو هم دنبالش بگردی پیداش نمی کنی ...

 وقتی بزرگ میشی ، دور قلبت سیم خاردار می کشی و در مراسم تدفین درختها شرکت می کنی و فاتحۀ تموم آوازها و پرنده ها رو می خونی و یه روز یادت می افته که تو سالهاست چشمهات رو گم کردی و دستات رو در کوچه های کودکی جا گذاشتی. اون روز دیگه خیلی دیر شده ...

فردای اون روز تو رو به خاک میدهند و می گویند : " خیلی بزرگ بود "

ولی تو هنوز جا داری تا خیلی بزرگ بشی ، پس بیا و خجالت نکش و نترس ...

 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 19:38 توسط :: مریم زماندان(سیمبا-) ::

 

 عجيب ديوانه ام!

چند روزي است،فكرهاي عجيبي روزنه هاي ذهنم راپر مي كند !

چقدر سخت است براي خود كشي هم بايد اجازه داشته باشي !

دلم گرفته !

به كسي چه مربوط كه من دلم ميخواهد خودم را بكشم؟

به كسي چه مربوط كه من ضعيفم و نادان !

درد من دوري از عشق نيست!درد من زخم هاي روزمره ي امروزي نيست !

درد من سنگواره اي است بر اين گستره ي پهناور و لجوج !

كسي چه مي داند؟!!!

در گوشه اي افتاده باشي بي هيچ روزني از اميد!در گوشه تاريك زندگي !

تنها،تنهاي تنها.....

ديوارهاي خوشبختي سر به فلك كشيده اند!و من با بدني لرزان به اين

 ديواره اي يخ زده تكيه كرده ام !

خسته از هر تلاشي براي رسيدن به آن سوي خدايان كاغذي !

خدايان لجوج ِماجراجوي ِ بي رحم كه براي بازي مرا انتخاب كردند !

دلم براي آيينه ها ميسوزد كه چهره ي رنگ پريده ام را هر رو ز به جان ميخرند و ....

امشب دلم گرفته.....

                     دلم گرفته.....

چه فرقي مي كند؟! ذهنت سياهچاله اي است بي حد و حصر كه مرگ در آن

غوطه ور است ؟

تو مرده اي ! و خود به خوبی  ميداني.....

امشب عجيب ديوانه ام....

                                ديوانه......

 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 9:32 توسط :: مریم زماندان(سیمبا-) ::

 

قطاری که به مقصد خدا می رفت ، لختی در ایستگاه دنیا توقف کرد و پیامبر رو به جهانیان کرد و گفت:

مقصد ما خداست . کیست که با ما سفر کند؟

کیست که رنج و عشق توامان بخواهد ؟

کیست که باور کند دنیا ایستگاهی است تنها برای گذشتن ؟


قرن ها گذشت اما از بیشمار آدمیان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدنداز جهان تا خدا هزار ایستگاه بود.

در هر ایستگاه که قطار می ایستاد ، کسی کم می شد قطار می گذشت و سبک می شد ، زیرا سبکی قانون راه خداست .

قطاری که به مقصد خدا می رفت، به ایستگاه بهشت رسید . پیامبر گفت اینجا بهشت است . مسافران بهشتی پیاده شوند،اما اینجا ایستگاه آخر نیست .

مسافرانی که پیاده شدند ، بهشتی شدند .اما اندکی ،باز هم ماندند ،قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.

آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت :
درود بر شما ،راز من همین بود .آن که مرا میخواهد ، در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد .

و آن هنگام که قطار به ایستگاه آخر رسیددیگر نه قطاری بود و نه مسافری .

 

 دوستاني كه براي چاپ كتاب   ( مريم )  آثارشان را ارسال كردند ...

 كتاب با مشكل هزينه روبرو شد  ، براي اطلاع دقيق  با آقاي علي ناصحي تماس بگيريد .

 

09155205849

 سپاسگزارم .

 

 




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 8:35 توسط :: مریم زماندان(سیمبا-) ::

 

تو به درد دل من،گوش نکن،گوش نکن

گفته بودی که مرا دوست ... فراموش نکن

 

آفتاب از طرفِ کوه به من می تابد

روز را مثل شبِ فاصله خاموش نکن

 

آسمان را به عروسی ِ تو دعوت کردم

آسمان را وسطِ رقص،کفن پوش نکن

 

مال من باش و به من فکر کن وعاشق باش

ومرا با نفس ِ غِیر ، هم آغوش نکن

 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 19:7 توسط :: مریم زماندان(سیمبا-) ::

 

وقتي دلم براي تو تنگ مي شود انگار دنيا بي قرار مي شود و عكس تو درفنجان هاي قهوه ام نمي افتد ژوليده ام بي تو - زشتم بي تو ...
باران يعني قرارهاي خيس – باران يعني تو برمي گردي – باران يعني چیزی نباید گفت ...حرکتی نباید کرد ...
گاه پرنده زود می آید... و گاه سالها به درازا می کشد ...تا پرنده تصمیم به آمدن بگیرد مي توان زير باران فروغ خواند …

 گاهی جز خود و خدا و شعر کسی را نمی یابم وقتی کسی در می زند هرسه فریاد می زنیم کسی خانه نیست اما مدتها خیلی سعی کردم که سبد را بردارم تا سیب نیافتد اما نشد وافتاد کنار صندلی که تو روی آن نشسته بودی و از آنوقت تا حالا اینگونه ام...
که هر روز تو زنی را می بینی که در بالکن ایستاده و در شلال موهایش افتاب را خشک می کند و بوی موهایش هفت کوچه آنطرف تر در بازار می پیچد و و تمام بازار در موهای زن می پیچد و عطاری ها اجناسشان را گران میکنند و باز هر روز زنی را می بینی که با شکم بر امده لباس های خیس را چنگ می زند و تو را دلگرم می کند به فردایی که در شکمش است ...می بینی چگونه در پوست من گم شده ای؟
نطفه شعر هایم از خیال تخت به زایش می رسند و هرطعمی را که تو چشیدی هسته اش آرزوی باروری را در من می کارد.
هر شب افکارم متمرکر می شود روی تو ، به قول شاملو در اطراف من هر چیزی به هیئت تودر امده است
بر می خیزم
چراغی در دستم چراغی در دلم
زنگار روح ام را صیقل می زنم
آیینه ئی برابر آیینه ات می گذارم
تا با تو
دنیایی بسازم
تمام زندگي در حروف نام تو تمام مي شود هر چه از الفباي تو حرف بر مي دارم تمام نميشوي اقیانوسی به من داده اي به عمق آسمان.همين جا نگهدار به ايست بمان !!حرف كه ميزني آسمان شاد ميشود مرا به آغوش مي كشد دل تنگ توام راست مي گويم دلم تنگ شده ، مي آيي؟ .اين امدن فرق مي كند.مي داني .بيا. در غروب يكی از همین روز ها . در اردیبهشت ماه . وقتي كه هواي خانه پر از بوي رازقي و شب بو و ياس است.آرام و آهسته.بي آنكه كلامي بگويي.بيا. از راه برس. مثل نسيم كه پيش از آنكه فكر كني روي پوستت مي نشيند.بيا. بي خبر بيا. مثل رگبار بهاري. كه تا چشم بر هم بزني لايه اي از شبنم روي پوستت مي نشاند.بيا.از راه برس . آرام و بي خبر. اگر بگويي كه اين گونه خواهي آمد , من قرار مي گيرم. باور كن.فقط بگو كه .هنگام غروب، بي خبر، . آرام مي آيي . به من بگو چگونه است كه پاييز تو را از من مي گيرد اما تو تمامي زمستان در كنار من مي نشيني تا در بهار دست در دست هم با هم به تماشاي بنفشه ها و شب بوها بنشينيم؟ به من بگو...به من بگو چگونه است...چگونه است كه يك دسته گل مريم باز هم جهان را از عطر سینه های شرقی تو سرشار مي كند؟به من چيزي بگو...دلم تنگ توست......دلم تنگ توست ...
چیز زیادی نمی خواهم اتاقی کوچک که از پنجره اش آمیزش فصل با درخت پیدا باشد وقتی که در تو در توی موهای تو گم شده ام و تو از دست های من دانه های انار بر می داری و هوای تو در حرکت باد صورتم را لمس کند اصلا از این به بعد شال گردنم مال باد دستهای تو برای گرم کردن این تن کافیست و تو حساب این همه عشق را به پای من بنویس .
ولی این روزها که باید برای همه روزهایمان تصمیم بگیریم اگر مرا نیمه کاره رها کنی و نیایی نیمی از آن خودی و نیمی از آن من و من همه از آن توام اما وقتی هم که این چشم بادامی با توست همه از آن توست هرچند که تو بگویی طعم بادام چشم هایت بدجور تلخ است چشم بادامی ! راستی می دانی بزرگترین آرزویم چیست؟
این است که تو همیشه آرزو کنی که موهایم زیر سرت باشد و اینکه جیره گندم همه سالهای زندگی ام مال همه مزارع گندم ات ....

 

 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 11:58 توسط :: مریم زماندان(سیمبا-) ::

 

پروردگار پاک من :
« اللهم ارحم من لا یرحمه العباد و اقبل من لا یقبله البلاد » خدایا رحم کن بر آنکه بندگانت بر او رحم نمی آورند و بپذیر آن را که هیچ سرزمینی نمی پذیردش !
با من بخوان که قامت اندوه بشکند
«لختی بخند » و خانه غم را بکن خراب
دنیا جنون ِسرعت و از هم گذشتن است
هر بوسه وقفه ای ست در این عصر پر شتاب
با بوسه های گرم تو من تازه می شوم
سرشار شادمانی و خالی از التهاب
تن خسته از تمامی این سالهای سخت
بر انحنای نرم غزلهای من بخواب
پیچیده عطر نام تو ، پس لال می شوم
حافظ ! برس به داد من و جمله ای بیاب ...
... « ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم » ...
تویی پیاله وخمخانه و شراب !

وقتی خورشید هر روز برای سلام کردن به چشم های تو از پشت کوه خیره خیره به جهان می نگرد و ماه هر شب برای دیدن لب هایت از افق دامن می کشد ، چگونه می شود که یک امروز باید روز تو باشد ؟!
وقتی بادهای گم کرده راه ، لا به لای موهای تو آرامش می یابند و رودساران خنک کوهپایه های پامیر به پابوس تو می آیند ، چگونه می شود فقط امروز را به نام تو خواند ؟!
وقتی گلبرگهای کوچک گل سرخ ، برای نوازش سر انگشتان تو ، پیراهن پاره می کنند و درختان ستبر جنگلی پیش پای تو کِل می کشند ، چگونه می شود فقط امروز را به نام تو کرد ؟!
وقتی ساعت دقیقه هایش را به نام تو کرده و تقویم روی برگ برگ خاطرات آمده و نیامده اش نام تو را رقم زده است ، باید رو به کدام روز کرد که روز تو نباشد ؟!
نام تو ستایش انسان است و زندگی اوج مردانگی توست وقتی بر چشمهای زمین قدم می گذاری ....
کتابها از سر و دوش ا م بالا می رفتند و از گوشه قفسه ها سرک می کشیدند تا زیبایی تو را مشق کنند در سطر سطر سپیدنویسی هایشان !...
دهخدا ایستاده بود بر بلندای جلد چهاردهم لغت نامه اش و داشت چشمهایت را سبر می کرد و دنبال لغتی می گشت که زبان را به زیبایی تو پیوند بزند... اما عقلش را که تو دزدیده باشی هیچ کلمه ای در یادش نمی ماند حتی همان لغت نخست جلد نخستین لغت نامه : آب !...و آب داشت می ریخت روی برگ برگ جلد جلد لغت نامه از چشمهای علامه که چشم تو را دیده بود و علم اش بر باد رفته بود !
بادی نمی وزید !...اما بازی موهای تو ، چنان هوا را مشوش کرده بود که دیوان حافظ ورق خورد و صدای حافظ افتاد به پایت که :
در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد
حالتی رفت که محراب به فریاد آمد
رندانه خودش رابرای تو عزیز می کرد ! ... آن قدر که برش داشتی و گذاشتی لای موهایت بچرخد و برود به سفر چین و ماچین و « زان سفر دراز خود ، عزم وطن» نکند که نکند ! ....
من هم که خیلی وقت است تنها شده ام ...
تولدت مبارک ...

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 11:42 توسط :: مریم زماندان(سیمبا-) ::